مادرم ...
مادرم به من نگفت دوستم داردوقت نداشتدستش همیشه بند بودمن امادوست داشتنش رازنگ های تفریحدر سیب قرمزی که ته کیفم گذاشته بودگاز می زدم
مادرم به من نگفت دوستم داردوقت نداشتدستش همیشه بند بودمن امادوست داشتنش رازنگ های تفریحدر سیب قرمزی که ته کیفم گذاشته بودگاز می زدم