ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی
ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی چون عهد دلم دیدی از عهد بگردیدی چون مرغ بپریدی ای دوست کجا رفتی
حال که تنها شده ام می روی
حال که تنها شده ام می رویواله و رسوا شده ام می رویحال که غیر از تو ندارم کسیاینهمه تنها شده ام می رویحال که چون پیکر سوزان شمعشعله سراپا شده ام می روی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی.. اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
دوست میدارم من این
دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را شب همه شب انتظار صبح رویی میرود کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را

